تبلیغات
باران یاس - بخوان ما را(از آقای کیوان شاهبداغی )
تاریخ : سه شنبه 17 بهمن 1391 | 19:30 | نویسنده : فاطمه غلامی

(این شعر برخلاف تصور خیلی از دوستان ازشاعر بزرگ سهراب سپهری نیست)

 

بخوان ما را

منم پروردگارت
خالقت از ذره ای ناچیز
صدایم كن مرا، آموزگار قادر خود را
قلم را ، علم را،  من هدیه ات كردم
بخوان ما را

منم معشوق زیبایت
منم نزدیك تر از تو به تو
اینك صدایم كن
رها كن غیر مارا ، سوی ما بازا
منم پروردگار پاك بی همتا
منم زیبا ، كه زیبا بنده ام را دوست می دارم
تو بگشا گوش دل ، پروردگارت با تو می گوید
تو را در بیكران دنیای تنهایان
رهایت من نخواهم كرد
بساط روزی خود را به من بسپار
رها كن غصه ی یك لقمه نان و آب فردا را
تو راه بندگی طی كن
عزیزا ، من خدایی خوب می دانم
تو دعوت كن مرا بر خود
به اشكی ، یا خدایی ،  میهمانم كن
كه من چشمان اشك آلوده ات را دوست می دارم
طلب كن خالق خود را

بجو ما را
تو خواهی یافت
كه عاشق می شوی بر ما
و عاشق می شوم بر تو
كه وصل عاشق و معشوق هم
آهسته می گویم خدایی عالمی دارد
قسم بر عاشقان پاك با ایمان
قسم بر اسب های خسته در میدان
تو را در بهترین اوقات آوردم
قسم بر عصر روشن
تكیه كن بر من
قسم بر روز ، هنگامی كه عالم را بگیرد نور
قسم بر اختران روشن  ، اما دور
رهایت من نخواهم كرد
بخوان ما را
كه می گوید كه تو خواندن نمی دانی؟
تو بگشا لب
تو غیر از ما خدای دیگری داری؟
رها كن غیر مارا
آشتی كن با خدای خود
تو غیر از ما چه می جویی؟
تو با هركس به جز با ما چه می گویی؟
وتو بی من چه داری ؟ هیچ !
بگو با ما چه كم داری عزیزم؟ هیچ !!
هزاران كهكشان و كوه و دریا را
و خورشید و جهان و نور و هستی را
برای جلوه ی خود آفریدم من
ولی وقتی تو را من آفریدم
بر خودم احسنت می گفتم
تویی زیبا تر از خورشید زیبایم
تویی والا ترین مهمان دنیایم
كه دنیا بی تو ، چیزی چون تو را كم داشت
تو ای محبوب تر مهمان دنیایم
نمی خوانی چرا ما را؟؟
مگر آیا كسی هم با خدایش قهر می گردد؟
هزاران توبه ات را گرچه بشكستی
ببینم ،  من تورا از درگهم راندم؟
اگر در روزگار سختی ات خواندی مرا
اما به روز شادیت یك لحظه هم یادم نمی كردی
به رویت بنده ی من هیچ آوردم؟
كه می ترساندت از من؟

                                                   

رها كن آن خدای دور
آن نامهربان معبود

آن مخلوق  خود را
این منم ، پروردگار مهربانت ، خالقت
اینك صدایم كن مرا ، با  قطره ی اشكی
به پیش آور دو دست خالی خود را
با زبان بسته ات كاری ندارم
لیك غوغای دل بشكسته ات را من شنیدم
غریب این زمین خاكیم !
آیا عزیزم ، حاجتی داری؟
تو ای از ما
كنون برگشته ای اما
كلام آشتی را تو نمی دانی ؟
ببینم چشمهای خیست آیا گفته ای دارند؟
بخوان ما را
بگردان قبله ات را سوی ما
اینك وضویی كن
خجالت می كشی از من؟
بگو , جز من كس دیگر نمی فهمد
به نجوایی صدایم كن
بدان آغوش من باز است
برای درك آغوشم
شروع كن

یك قدم با تو
تمام گام های مانده اش با من




طبقه بندی: اشعار شاعران،