تبلیغات
باران یاس - پیرمرد و دخترک ...
تاریخ : یکشنبه 30 تیر 1392 | 13:43 | نویسنده : فاطمه غلامی
پیرمرد از دختر پرسید:
- غمگینی؟
- نه.
- مطمئنی؟
 - نه.
 - چرا گریه می کنی؟
 - دوستام منو دوست ندارن.
 - چرا؟
- چون قشنگ نیستم
- قبلا اینو به تو گفتن؟
 - نه.
 - ولی تو قشنگ ترین دختری هستی که من تا حالا دیدم.
 - راست می گی؟
- از ته قلبم آره

دخترک بلند شد پیرمرد رو بوسید و به طرف دوستاش دوید، شاد شاد.

چند دقیقه بعد پیرمرد اشک هاشو پاک کرد، کیفش رو باز کرد، عصای سفیدش رو بیرون آورد و رفت...

به راحتی میشه دل دیگران رو شاد کرد حتی با یک حرف ساده.


http://ma3ta.com



طبقه بندی: داستان،